حکایت مدیریتی؛ زیر دستان
یک روز آفتابی در جنگلی سرسبز شیری بیرون غارش دراز کشیده بود و حمام آفتاب میگرفت. روباهی که در حال گذر از آنجا بود با دیدن شیر توقف کرد.. - آقا شیره میشه بگی ساعت چنده؟… ساعت من خرابه… - خرابه؟ خوب بده برات سریع تعمیرش میکنم. - جدی؟… اما ساعت من خیلی ظریفه و [...]
ادامه مطلب

۱۶٫ خرداد, ۱۳۸۹ 

