بایگانی برچسب‌ها: حکایت مدیریتی

حکایت مدیریتی؛ زیر دستان

یک روز آفتابی در جنگلی سرسبز شیری بیرون غارش دراز کشیده بود و حمام آفتاب میگرفت. روباهی که در حال گذر از آنجا بود با دیدن شیر توقف کرد.. -         آقا شیره میشه بگی ساعت چنده؟… ساعت من خرابه… -         خرابه؟ خوب بده برات سریع تعمیرش میکنم. -         جدی؟… اما ساعت من خیلی ظریفه و [...]

ادامه مطلب